حکایت
مردی در کنار رودخانه ایستاده بود.
ناگهان صدای فریاد شنید و متوجه شد که کسی در حال غرق شدن است فورا به آب پرید و او را نجات داد.
اما پیش از آن که نفسی تازه کند، فریادهای دیگری شنید و باز به آب پرید و دو نفر دیگر را نجات داد.
اما پیش از آنکه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک خواستد شنید.
او تمام روز را صرف نجات افرادی کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار بودند غافل از این که چند قدم بالاتر، دیوانه ای مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت