............

زندگی فرصت عاشق شدن است

دست در دست خدا

غنچه را بوییدن

و سفر درس قشنگ بودن

خنده درسی است ز غم

اشک مهمان دل پروانه

شمع درس حسرت

دوستی قاعده بازی نور

آدمی ماهی این تنگ بلور

سایه درس رفتن

دانش آموزان را ، حاضری بر باد است

بدون شرح


وقتی باغ های سیب و زیتون
به اندازه صفحه ایی کاغذ کوچک می شوند تا
درکشوی میز مردانی با شکم های بزرگ جا بگیرند
در کوچه های سرد تنها می توان خود را با عطر نان داغ گرم کرد


چه قدر گذشته است
گوشت ما پیداست از لای پیراهن پوسیده مان
و خون از ابرو گذشته
چشم هایمان را خیس کرده است
این شبی که می بینی
این کشتی های سوراخ
این اندوه سراسر
فصل اخر ماست

می دانم که کاسه مسین گدایان از شکوفه پر می شود
میدانم که باغ های گیلاس کف دست های ترک خورده می روید
میدانم که اگر منتظر باشم زیر پایم علفزارمی شود

این المنتظر لاقامه الامت و العوج
آی
               یابن النباء العظیم
         ای پسرطه و یس وذاریات
           ای پسر طور وعادیات
ایا می شود اترانا نحف بک وانت توم الملا
ایا می شود قطعت دایر المتکبرین واجتثثت اصول الظالمین
ایا می شود شب از کوچه های پانزده خرداد وهفده شهریور که می گذری
                   دامن سبز عبایت را از خواب ما هم عبور دهی؟
درختان رویای امدنت را می بینند که بهار دوباره سبز می شوند
                                                             سرخ می شوند

حکایت

حکایت
مردی در کنار رودخانه ایستاده بود.
ناگهان صدای فریاد شنید و متوجه شد که کسی در حال غرق شدن است فورا به آب پرید و او را نجات داد.
اما پیش از آن که نفسی تازه کند، فریادهای دیگری شنید و باز به آب پرید و دو نفر دیگر را نجات داد.
اما پیش از آنکه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک خواستد شنید.
او تمام روز را صرف نجات افرادی کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار بودند غافل از این که چند قدم بالاتر، دیوانه ای مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت

دلم برای خدا تنگ شده

دلم برای خدا تنگ است دلم برای جنگ های لوله خودکاری
دلم برا شیطنت های کودکی و ایستادن مکرر پشت دفتر دلم برا معلم هایی که عاشقانه آزردم
و عشق هایی که بی بهانه آزردمشان
و از همه بیشتر دلم برای خدا تنگ شده است
من هر روز در تلاشم تا در خاطرم بماند
و تو هر شب دعا میکنی که فراموش کنی!
خاطرات مان ،
چه بلاتکلیف اند !!!
برای اثبات بهترین بودنت ، باید چه کرد؟
تا انتخاب قلب تو عادلانه برگزار شود؟!!
دیر زمانی است که سکوت کرده ای!
عاشق توفان پس از این آرامشم

خدایا

خدایا

در پیشگاه تو ایستاده ام و دستهایم را به سوی تو دراز کرده ام
پروردگارا!
خواسته ام در جایگاه بندگی آن است که گناهان گذشته ام را بیامرزی و در باقیمانده عمرم مرا از گناه باز داری
خدایا!
از تو میخواهم که طبع ما را آنچنان بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خودت تسلیم نشویم دنیا ما را نفریبد و خودخواهی ما را کور نکند و سیاهی گناه، فساد، تهمت، دروغ و غیبت، قلب های ما را تیره نکند و تار نسازد
خدایا!
به ما آنقدر ظرفیت بده که در برابر پیروزی ها سرمست و مغرور نشویم
آنقدر توان بده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنیم
خدایا!
تو را شکر میکنم که دریا را آفریدی، کوه ها را آفریدی و من میتوانم به کمک روح خود در موج دریا بشینم و تا افق بی نهایت به پیش برانم
خدایا!
تو را شکر میکنم که به من چشمی دادی که زیبایی های دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیپایی هایت را و پرستش زیبایی هایت را درک کنم
خدایا!
در موقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در کویرتنهایی، انیس شب های تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک و وحشتناک مرا هدایت کردی.  تو را همیشه شکر میکنم و در زندگی پرتلاطم خود، لحظه ای فراموشت نمیکنم  خدایا!
مرا تا موقعی زنده نگه دار که در پیشگاه تو سربلند باشم